تبليغاتX
مشعل
 

ای قوم اگر سنگ ببندم شکمم را

حاشا که به نانی بفروشم قلمم را

با مردم آینده بگویید ، بسازند

از تیغه شمشیر، ضریح حرمم را

با من سخن از مرگ نگویید، که دیدم

صد سال جلوتر ز وجودم، عدمم را

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 13:26  توسط احمد اسلامی  | 

پنداشت او

- قلم

در دستهاي مرتعشش

باري عصاي حضرت موساست .

 

مي گفت:

(( اگر رها كنمش اژدها شود

(( ماران و مورهاي

(( اين ساحران رانده  وامانده را

- فرو بلعد

مي گفت:

(( وز هيبت قلم

(( فرعون اگر به تخت نلرزد

(( ديگر جهان ما به چه ارزد ؟

***

بر كرسي قضا و قدر

قاضي

بنشسته با شكوه خدايان تند خو

تمثيل روزگار قيامت

انگشت اتهام گرفته به سوي او:

(( برخيز!

- از اتهام خود اينك دفاع كن

(( اين آخرين دفاع

(( پيش از دفاع زندگيت را وداع كن !

 

مي گفت :

(( امان دهيد

(( تا آخرين سپيده

(( تا آخرين طلوع زندگيم را

(( نظاره گر شوم

***

 

پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود

بر گرد گردنش اثري

از طناب بود

و چشمهاي بسته او غرق آب بود .

***

در پاي چوب دار

هنگام احتضار

از صد گره، گرهي نيز وا نشد

موسي نبود او

در دستهاي او قلمش اژدها نشد

*****

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:31  توسط احمد اسلامی  |